kataya
kataya

kataya

25

تصمیم گرفتم دوباره با مخزن کتابخونه اشتی شم! بسه از بس رمان تخیلی خوندم! رمان همه چیز نیست. دیدم نه نمیشه این نوع کتابارو قطع کرد و فقط رمان خوندو و فقط رمان خوند! با رمان چیز زیادی به ادم اضافه نمیشه.

از دفه ی بعد که این کتابارو تحویل دادم تعادل نگاه میدارم یکی دوتا رمان و بقیه چیزای مفید!

24

مامان پسره زنگ زد و با همه چی موافقه جز همون مشکل اول! ینی باااااااورم نمیشه. میخام کلمو بکوبم به دیوار! خیلی خری کوثر فک کردی با اون حرفی زدی میپره؟ اینا از بهمن منتظرن خخخخ! خیالشو!

اصن نمیدونم چرا ولی همیشه قبل از غذا بحثش باز میشه من که همینجوری بزور غذا میخورم با بحث این حالت تهوع هم میگیرم دیگه اصلا نمیتونم غذا بخورم بعد تنها کلمه ای که مامانم میگه اینه که نترس! چجوری نترسم؟

 همین فقط همینو میخواستم بگم و دارم دیونه میشم تو این خونه و مامانم نمیزاره تنهایی برم بیرون! فردا بی خبر نزاشتم برم بیرون قبل اذان مغرب برنگردم خوبه! 

الانم قراره من فک کنم مامانم زنگ بزنه! 

فردا هم زهرا گفت بریم کوه ولی من پاهام به خاطر تمرین زیاد دیروز درد میکنه و البته کل دست راستم به خاطر اون ضربات پای نگار! مامانم هی نفرینش میکرد که خدا ازش نگذره چوب خدا صدا نداره:/ 

بسه بی حوصلگی! مموریمو از گوشی در میارم میزارم تو این یکی گوشی فردا صبح الطلوع پا میشم میرم بیرون. برگشتمم برنامه ی تابستونی رو اجرا میکنیم! بسه خسته شدم از این بی حوصلگی!


+ نباید نوشتن رو ول میکردم یا نباید شروع میکردم چون اینقدر اتفاق افتاده که الان هر اتفاق رو توی یک پست جدا میزارم!

+دیروز زنگ زدند!

22

حالم خوب نی و نمیدونم چند وقته کار نکردم ولی ترلو پر شده از کارایی که لنگ منن! و میدونم زهرا منو ببینه خفففففففففم میکنه!

بابا برای بار دوم موبایل رو شب ازم گرفت! روز اول یادم نمیاد کی بود ولی بار دوم دیشب بود! و ایندفه پسش نداد بهم. دیشب که اومد هنزفری رو از گوشم در اورد گذاشت تو گوشش اخماش رفت برگشتم موبایلو ازم گرفت و دوباره رفت! همون موقع فهمیدم دیگه رنگ موبایلمو نمیبینم! یک شب بود! دو داشتم اهنگ گوش میکردم. تازه حالم خوب شده بود. خیلی اهنگه خوب بود :( این داغون ترین حالت ممکنه یک حالیه که فقط با اهنگ خوش شه! تف به اون حال!

خواستم بشینم کامپیوتر بقیه شو بخونم! دیدم بیدار شه ببینه نشستم کامپیوتر رنگ کامپیوترم دیگه نمیبینم! خواستم یک کارکتر انیمه ای بکشم دیدم چراغو روشن کنم میاد میزنتم! (شوخی ولی میاد خاموش میکنه و زورم میکنه که برم تو تختم)

به معنای واقعی داشتم عذاب میکشیدم. نمیدونم چرا به ذهنم نرسید کلمو بکوبم به دیوار! همیشه به ذهنم میرسید الان تعجب کرد:/

منم صبح لج کردم گرفتم خوابیدم! مسججد و حلقه هم نرفتم! البته اینم بگم که با مسجد هم لج کردم! تمام دغدغه و هدفشون فقط پسراس! یک باشگاه تو پایگاه زنا داریم اونم ازمون گرفتند دادند به پسرا کل مسجد که برا پسراس! همششششششش پسرا فقط پسررررررررا! اصن بررررررررید گمشید شما و اون پسراااااا! یادمه اولین بار که میخواستم برم مسجد برا این کلاسا یک بنر زده بودند جلوی مسجد اون موقع 12 سالم بود رفتم پرسیدم گفتند برا پسراست! بعد کلاسای دخترا چی بود ؟ اشپزی شیرینی خیاطیو... :// هر چیز مسخره ای که هیچ هیجانی نداره :) هر چی لیست توی بنر بود که جاذاب بودند برا پسراا بود برا پسرااا! حتی اردوها هم برا پسراااااااست! تنها کاری که کردند مارو بردن شهربازی ارم که الحق نگذریم خوش گذشت ولی بررررررررید گم شید شما و اون پسرا برید ببینم این پسرا به کجا میبرنتون!

ولی برای خوندن اون کتابای کتابخونه ی مسجد که یک زمانی هم فقط برای پسرا بود  هم میرم مسجد! میخام دوباره اون کتاب شیاطین و فرشتگان رو بخونم.


دوباره یک مشت طراحی کانسپت دیدم دلللللللللم رفت! به معنای واقعی من عااااااااااااااااااااااااشقم! عااااااااااااااشق اصن امشب هرجوری شده میشینم میکشم! 

باشگاه بهترین جای دنیاس!

هی میخام بنویسم ولی نمینویسم! بسه دیگه ننوشتن! 

جلسه  ی قبل ترش دوشنبه  نگار هم به جمع باشگاه اضافه شد! برام کمی عذاب اوور بود ولی به حالت قبل ینی باشگاه بهترین جای دنیا برگشت! چون ساعت کلاسا رو عوض کردند و روزی دو ساعت شد. به نظر من که خوبه! اینجوری بیشتر برای مسابقه کشوری اماده میشیم:) و  اونجا باشگاه به بهترین جای دنیا برگشت که فاطمه و نگار گفتند ما نمیتونیم بیایم چون کارورزی دارن :) هنرستانیا سال یازدهم که تموم میکنن کارورزی دارن.

دیروز چهارشنبه تمرینات خیلی سخت و نفس گیر بودن! و بیشتر به این نتیجه رسیدم که باید دفعات استخر رفتنم رو بیشتر کنم. استاد میت رو داد به دستم و شنیدم که فاطمه و نگار یک چی در موردم پچ پچ کردند و استاد که گفت تمرین نارنجیا با من نگار که جلو صف بود برام ادا اصول در اورد. برام مهم نبود اولین ضربش محکم زد تو دستم. دروغ چرا بگم دردم گرفت ولی بعدش دردش گم شد. بعدش فهمیدم که اون زمان که پچ پچ کردند به هم به ترکی گفتند که میزنن تو صورتم! وسط باشگاه تو بخش امادگی جسمانی که داشتیم میرفتیم نمیدونم چی شد ولی یهو شنیدم کوثر برگشتم همون لحظه فاطمه گفت وای خدا نکنه! بعد رو به غزل کردم گفتم چی؟ گفت رنگ موهات. اخر باشگاه هم استاد گفت وسایلارو جمع کنید فاطمه دستوری به من گفت کوثر جمع کن! من خودمو  زدم به نشنیدن! چون من چیزی از اون جا برنداشتم که بخوام جمع کنم! اونم حرصی تر شده بود هی میگفت کوثر نمیشنوی؟ از استاد خدافظی کردم و اومدم بیرون و به استاد پیامک دادم که نمیدونم چیکارشون کردم ولی این دوتا بام لج کردند اگه میشه تو مبارزه و تمرین ازشون دور باشم و...

 دلم میخاد اون ضربه ای که زهرا تو محل حساسم زد رو غیر عمدی فرض کنم ولی هر جور نگاه میکنم نمیتونم. نمیتونم چرا باید اول مبارزه یک راست همچین جایی بزنه؟ اونم زهرا کسی که با نگار دوسته. 

 استاد هم بهم گفت که چون کارم خوبه. خودشم متوجه شده و من فقط به کارم فکر کنم و ب اونا اهمیت ندم!

به معنای واقعی نظرم در مورد فاطمه عوض شد. ولی خنگم هنوزم ازش خوشم میاد! هنوزم تو دلم ارزو میکنم که یک روز از این غرور و حسودیشون دست بردارن و باهم دوست باشیم. ولی میدونی نظرم در مورد زهرا عوض نشده هنوز. چون هر وقت نگار نبود خوبه.

ولی دقیقا رفتارشون(فاطمه و نگار) شبیه رقیه (ابجی کوچیکم) بود دقیقااااا شبیه رقیه بود! دستوری و پرو ای حرف میزدند. تا دو دقه وایمیسدم برا استراحت داد میزدن استاااااااد! (رقیه به جای استاد داد میزنه مامان!)ینی یک کاری کنن که حرصم بگیره و شاید از چشم استاد بیفتم! بعد خودشون تمام مدت وای ساده بودن و الکی کیاپ میکشیدن! یا عمدی تنه میزدند کلا یک کاری میکردند که صدام دراد ولی اصن محلشون ندادم. وقتی فهمیدم که عمدی میخواستن بم اسیب بزنن تصمیم گرفتم نبینمشون! عاره باشگاه بهترین جای دنیاس! بود و نبودنتون برام فرقی نداره! چون در هرصورت برام وجود ندارید. ادم وقتی توکارش خوب باشه دشمن پیدا میکنه! ولی دوست هم پیدا میکنه! مهم نی شما سه تا باهام لح باشید مهدیس و سه تفنگ دار باهام خوبن! استاد رو دوست دارم و... تو باشگاه به معنای واقعی بهم خوش میگذره! تو باشگاه برای استاد هم تمرین نمیکنم که یک وقفه وایسمیم داد بزنید استاد من بلرزم! استادم متوجه کارم هست که با حرف شما از چشمش بیفتم! قوی تر کار میکنم چون میدونم بعد مسابقات کشوری افراد بیشتری پیدا میشن که به تک تک تارای موهام حسودیشون بشه :) من عاشق رنگ موهامم با حرفت فاطمه بیشتر عاشق رنگ موهام و صورتم شدم :) مرسی.

2 راه بیشتر نداریم! (دزد و پلیس)

باز شب شد و من حالم خوب! نگا وقتی شب میشه دو گزینه وجود داره! حالم بد باشه و روزم بد! حالم خوب باشه و روزم بدتر! نمیدونم رابطشون چیه ولی همیشه همین بوده!

الانم اون شباییه که حالم خوبه ولی باید برم بخوابم! باید برم بخوابم چون بابام میگه! باید برم بخوابم چون فردا قراره برم انقلاب. درسته برای کار میرم ولی میفهمی؟ تجدید خاطرات میشه :) خیلی خاطرات خوب توی خروار اتفاقات بد. و نمیدونم چرا وقتی اسم انقلاب میاد اولین چیزی که میاد اینه که اون روز از دم در خونه اومدم بیرون و تا خود کلاس تو اوتوبوس گریه کردم و تو خود کلاسم بغض داشتم. اخر سرهم خانم ادیب بغلم کرد :( و بعدش هم تولد میاد تو ذهنم و بعدش مهربونی خانم ادیب و بعدش خانم ادیب و بعدش خانم ادیب

انقلاب! کاش بازم میشد هفته ای یک بار ببینمت :) اون شلوغیات از اون سینما بگذرم و ذوق کنم. پیاده برم تا پارکه. یا از اون خیابون رد بشم و با اهنگای سینا حجازی به مقصد برسم. وای که چقدر اهنگای سینا حجازی توی اون خیابون بهم میچسبید! یا رفتن تو مغازه ها و دیدن کتابای یا وسایل هنری و خط و نشون کردن با خودم که یک روزی همشو میخرم! که بعضیاشو خریدم! 

بسه اه باز انگیزم کور شد:/ خخخخ دیگه داشتم چرت و پرت میگفتم برم بخوابم هرچند الان تنها زمانیه که واقعا انگیزه دارم کتابی که باید بخونم رو بخونم! اخه تو روز اینقدر حالم داغونه که یا کیبورد رو میشکونم(پی دی افه) یا بابامو میکشم! یا خودمو میکشم! یا رقیه رو میکشم!یا *** یا خونه رو اتیش میزنم همه ی اینایی که گفتم نابود شه :) باور کن!

21

این پست http://7tag.blogsky.com/1398/04/04/post-960/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85 

واقعا حرصمو در میاره خییییییلی در میاره! خیلی جاها نفرتم از زن ها از مردها هم بیشتر میشه خیللللللی بیشتر به همین علت! 


آهنگ always be with you از scorpions

داشتم اینو گوش میدادم یهو مامانم گفت به ما هم بگو بخندیم متوجه شدم که لبام تا بنا گوش باز شده :) 

خیلی این اهنگو دوست دارم. با اینکه خیلی جاهاشو متوجه نمیشم :/ زبانمم باید تقویت کنم!

من تیکه اخرش که میگه رو خیلی دوست دارم

 All through the years

We find our way to a better day

No more tears

I promise you

I'll be with you


All through the years

We find our way to a better place

No more tears

I promise you

I will always be with you

الان سرچ کردم هیچ جا پیداش نکردم تو سایت فارسی زبان. میزارم برا دانلود :)

متن و دانلود ادامه مطلبه :)


  ادامه مطلب ...

خواستگار

هرجوری فکر میکنم میبینم باهاش نمیتونم به ارزوهام برسم! کمکی به رسیدن بهشون نمیکنه هیچ شاید حتی مانع هم بشه! نمیخاد کمکی باشه نباشه مانع نباشه مثل بابام برای هر چیز کوچیکی اول از همه باید یک سال اونو راضی کنم فرصت بپره! هرجوری فکر میکنم یک جواب میاد تو ذهنم نه! ولی ارزششو داره که یک جلسه دیگه هم باهاش حرف بزنم. جلسه ی قبل فقط اون حرف زد. به نظرم باید منم جواب سوالاشو بدم. و بهش بگم که تو زندگیم اینا رو میخوام  و حداقل چیزی که میخام اینه که مانعی برای اینا نباشه. هرچند اون گفت هرچیزی با دو اصلی که میخاد ممانعت نکنه قبول میکنه. به نظرم این دیگه هنر زنه که کاری کنه که با وظیفه اصلیش تو خونه و  هدفش ممانعت پیدا نکنه جوری نشه که از خونه و زندگی و بچه و شوهرش کم نزاره و به چیزی که میخاد برسه! با اینکه گفت هر چیزی با این دو اصل مشکلی نداشته باشه و عقلانی باشه مشکلی نداره ولی حس میکنم مشکل داره.از هر طرف نگاه میکنم لای حرفاش و نوع حرفاش فقط یک چی پیدا میکنم که مشکل داره!  ولی گفتم اگه زنگ زدند به نظرم این حقو داره که اونم حرفای منو بشنوه و بدونه از زندگی چی میخام که بعد جلسه ی دوم اگه نه گفتم دلیلشو بفهمه! شایدم اصلا تونست قانعم کنه که مشکلی نداره با این نوع زندگی! و بریم برای جلسه ی بعدش.

 جلسه ی قبل اصلا اینقدر سرسری گرفته بودم که واقعا براش فکر نکرده بودم و حتی حس میکنم یک چیزایی که گفتم بپروندتش!

اگه زنگ زدند میگم اره ولی حس میکنم بعد جلسه ی بعدی (اگه زنگ زدند!) این خودشه که میگه نه! ولی اونوقت دیگه عذاب وجدان نمیگیرم که من گفتم نه! هرچند همین الان از حرفایی که زدم عین خر پشیمونم:/ 


بیا مریم اینم به خاطر تو :)



مثلا یک سری ارزو و فانتزی دارم که مربوط به موسیقی اند. اخیرا جوری شدم که یک اهنگ خوب ( اهنگای خوب نه این اهنگای چرت باحال) میشنوم به جای اینکه حالم خوب شه بیشتر دلم میگیره که چرا نمیتونم حتی یک ساز بزنم؟ و حس میکنم اون باز ساز زدنم مخالف باشه! وقتی ازش پرسیدم  یک جور به شدت هوشمندانه ای پیچوند! منظورم اینکه پیچوند به جای اینکه بگه نه یک جور کاملا غیر مستقیم گفت نه! البته من پرسیدم گوش میدید و اینا اینو جواب داد  نگفتم که میخام ساز بزنم! شاید موافق باشه! ولی حس میکنم جوابش برا اینم میشه استفاده کرد. میگم در مورد همه چی همینجوریه چون خیلییییی کلی سوال پرسیدم و کلی جواب داد.

از همه چییییییییییی بگذرم. از رویاهام و فانتزیا با موسیقی نمیگذرم. نمیتونم بگذرم! 

ایران

این پست تو چرکنویس بود گفتم پستش کنم 

وقتی بچه ها حرف میزنن که میخان برن خارج و تلاششون رو میکنن برن خارج. تو کتم نمیرفت که چجوری جای دیگه ای جز ایران میتونن زندگی کنن؟ نهایت با حرفاشون قانع شدم اره دیگه نهایتش برا تحصیل بریم و برگردیم. ینی چی تا اخر عمر؟ چجوری میتونی فکر کنی تا اخر عمر؟ هرجوری فکر میکنم میبینم دوست دارم کل جهان رو بگردم و ببینم ولی باز هم جایی جز ایران برای زندگی انتخاب نمیکنم اگه بتونم کل جهان زندگی کنم! چجوری میتونید اینقدر راحت دل بکنید؟ درسته از فامیلامون متنفرم درسته از وضعیت الان کشور راضی نیستم ولی میفهمی! ایرانه! نمیفهمم نمیتونم بفهمم واقعا!

من میگم نره تو میگی بدوش!

خیلی جاهای زندگیم حس کردم بابام خنگه. مثلا یکی از دلایل این بود که من حرف بابامو به عربی میفهمم ولی هروقت اومدم جوابشو بدم گفت عربی بگو و خودشو میزد به نشنیدن تا من مجبور بشم عربی جوابشو بدم نه فارسی! منم عربی حرف زدن صفررر مزخرف و خنده دار!  میدونم اینکار برای این بود که زبان عربیم تقویت شه ولی همیشه با این کارش حس میکردم بابام خنگه که حرفمو به فارسی متوجه نمیشه! و یکی دیگه از دلایل هم اینه که هیچ وقت حاضر نیست اشتباه خودش بپذیره و چیزی که گفته رو عوض کنه.

این فرمول(عنوان) برای تمام مسائل بین منو بابام صدق میکنه! من بهش میگم نره! اون میگه بدوش! بعد من میگم بابای من این نرررره! چجوری بدوشم؟ فکر میکنه میگه ببین حرفمو گوش نمیکنی بعد توقع داری من حرفتو گوش کنم بدوش دیگه! بعد دوباره میگم بابااااااااااااااا این نرررررررررره! بابام عصبانی میشه میگه من کاری ندارم من گفتم بدوش پس بدوش!

 حتی حدس میزنم در مورد بقیه ابجیام و حتی مامانمم این فرمول  صدق بکنه! با این تفاوت که مامانم بحث نمیکنه و یک بار میگه نره بابام میگه بدوش مامانم کل زمین رو زیر و رو میکنه تا یک نری پیدا کنه که شیر بده! شایدم از ماده شیر میگیره جای شیر نر تحویل بابام میده بعد هم بابام به خودش افتخار میکنه!

 الان به این نتیجه رسیدم این منم که خنگم نمیتونم با یک مرد دهه چهلی که من ایتش و غرورش خیلیه با زبون خودش( عربی )حرف بزنم


اه حوصله ندارم بقیه شو بنویسم :( ولکن خخخخ یک جوری شدم حوصله ندارم هیچی بنویسم الان این دوروز هم یک عالمه اتفاق افتاد ولی حوصله ندارم بنویسم نمیدونم چجوری حوصلم شد اینو بنویسم! 


+بعدا کاملش میکنم



20

حوصله هیچکاری ندارم حتی نوشتن.

اومدم همینو بگم خخخخ 

و باز خواستگار

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یادم نمیاد عدد رو باز D:

داشتم اتاقمو مرتب میکردم به این نتیجه رسیدم که واقعا اون بلوز ها و لباس هایی که موقع خریدنشون با مامانم بحثم میشد که سبزه یا ابی واقعا سبزه! اره اعتراف میکنم من قبل گرافیک کور رنگی داشتم ابی رو سبز میدیدم سبزم ابی!  و چقدر لباسای سبز و ابیم زیاده! و البته قرمز که همش از ابجی بزرگه رسیده خخخخ.

داشتم مصنوعی گریه میکردم میگفتم نمیخاااااااااام :( مامانم برگشت گفت چیو نمیخوای؟ گفتم لاکامو پاک کنم :( پوکر نگام کرد گفت فک کردم میگی شوهر نمیخام :// بعدشم غم  نمیدونم چی چی گرفتم مامانم باز برگشت گفت داری فک میکنی؟ گفتم سر؟ گفت امروز! گفتم نه دارم لاکامو تماشا میکنم سیر شم :( هیچی دیگه ازم نا امید شد به معنای واقعی!

بار دوم که رفتم تجدید لاک کردم پیش زهرا (خخخخ) از بار اول که همشون رو ابی زدم خیلییی خوشگل تر شد واقعا دلم نمیاد پاکشون کنم :( هی میدیدمشون ذوق میکردم دایی هم هی مسخرم میکرد:/

اخرم اومده بم میگه اینجوری نشینیا اینجوری نگیا اینجور دستتو تکون ندیا! فلان بلتان:/ هی بهش میگفتم میدونم مییدونم! اخه داشت چیزای ساده ی زبان بدن رو بم میگفت :/ فک کنم دید دیگه خیلی بیخیالم دوباره شروع کرد:/مادره دیگه حرص میخوره به من چه!


خوب شد دیروز با زهرا حرف زدم. گفتم وسطش بغضم میگیره یا گریم! هیچی دیگه زهرا خندید گفت پاشو دستو صورتتو بشور گریه نداره که :/ چرا دااااااره خیلی هم داره:/ نمیدونم چرا هر دفه هم اینو گفتم هم بغض کردم هم طرف مقابلم گفت اینجوری نگو منظورت اینه که مثل بابا نباشه ؟ منم پوکر میشدم میگفتم اره :/  ولی فقط زهرا تونست قانعم کنه که بابا از این ور بوم افتاده تو از اونور بوم نیفت حالا این خواستگاره هیچ کلا اینجوری نمیشه یک زندگی مشترک داشت!  وگفت که اکثر این نسلیا  که این شکلی نیستن بابا اینا طرز تفکرشون قدیمیه دیگه :) ودیدم راست میگه :)


من برم لاکامو پاک کنم :(  میخواستم بگم همین قدر اهمیت داره واسم! از لاکم برام بی اهمیت تره! چون میدونم الان میان بعدش استرس میگیرم! خخخ میخواستم اینو بگم یادم نره!

19

بیدار بودم از شدت استرس ابه:/ اخرش بابام اومد بیدارم کرد بعد مامان اومد شدید بد بیدارم کرد بعد لج کردم اب ریخت روم دیگه خیلی لج کردم گرفتم خوابیدم! حالا تصمیم داشتم پاشما! ولی اگه نمیخوابیدم تا خود شب باز سردرد داشتم! سرم بهونه کم نداره برای سردرد!

پاشدم رفتیم سر اون خونه ه بعد یک بسته کار گرفتیم. بعدش هم رفتم خونه ی زهرا عکاسی:/ الان خیلی دلم میخواست بنویسم از دستش در رفتم ولی خب بحث خواستگاره شد:/ عر به معنای واقعی خرم کرد:/ منم مثل خر قانع شدم:/ و فردا هم قراره خواستگاره بیاد بااااااااز :/ 

بعدش رفتم باشگاه محمدی کمربند سبزشو بست و دیبا هم بست و دوتا کوچولوهامون هم کمربند نارنجی دوتا شیرینی خوردیم:) بعد. هیچی این محمدی شدیدا حرصمو در میاره. نه شدیدا حرصمو در نمیاره ولی میدونی ناراحتم! دلم میخاد برم بپرسم تو و نگار مشکلتون با من چیه؟ یادمه اولین بار که دیدمش خیلی خوشم اومد ازش. ولی همون که درامد دوست نگاره اصن دیگه سمتش نرفتم. اصن خود نگارم نمیدونم مشکلش چیه بام! شاید حتی اندازه ی دوبارم مستقیم با نگار حرف نزدم! شایدم حرصش گرفته از اینکه استاد زردمو تو حکم زودتر زد برام و حکم نارنجیمو با اونا برام گرفت. هیچی زهرا داشت بام حرف میزد یهو کشیدش سمت خودش گفت با من حرف نزنه! بعد تو راه باشگاه هم دیدمش حواسم به زهرا بود که این زهراست؟ یهو دیدم عه محمدیه سلام کردم یک با حالت اسم حالته یادم نمیاد سلام کرد رد شد! بعدش هم که داشت شیرینی میداد گفتم مرسی بعد گفتم مبارکت باشه دوباره از اون حالتا تحویلم داد! 

مهم نی اصن. 

تو باسگاه خیلی تعدادمون زیاد شده و موقع اخر کلاس که کلاس میگیریم و احترام و خسته نباشید و خدافظی به کره ای که میگیم عین گروه سرود میشیم. بعد من جلسه پیش بلافاصله اخر اینا یک هی گفتم کل باشگاه پکی خندید. امروز بعد کلاس بدون اینکه چیزی بگم ولی باز شوخیم ادامه داشت  مثلا مهدیس گفت که چقدر خوب بود اون هی ای که گفتم.  هیچی این به اون در که خوبب بودن باشگاه از بین نره! من محمدی رو واقعا دوست دارم و امیدوارم یک روز بشه باهم دوست بشیم! و بفهمم مشکلش بام چیه!

آلا

چند روز پیش الا رو جلو خونه دیدم خیلی رهگذر. خییلی شدید دلم براش تنگه خیلی زیاد. از اون روز که دیدمش هر کی رو از پشت میبینم فکر میکنم اونه. کاش منو ببخشه! چقدر بعضی وقتا دلم میخاد اب شم هم خودم هم خاطراتی که به جا گذاشتم. 

سه روزه دوباره اماره بلاگ اسکای کار کرد الا نیهو متوجه شدم چون اون 04 شد 71 :/ 

یادم نمیاد دیگه چی میخواستم بگم!